باید اتفاق مهمی روی دهد تا واژه عشق تنها یک بار بر لبان ما بنشیند-و این خبر از هیچ پیامد خوشی ندارد.
فرزانگی نوشته اند که هر قدر واژه ای کمتر بر زبان آیدبیشتر به گوش می رسد .زیرا به باور آنان:
آنچه نتواند بر شیار لبان برقصد ژرفای جان را سوزد.
شاید.
"کریستین بوبن"
در تمام طول زندگی، بدون رعایت حال خودش به سختی کارکرد
پرشور،با شوق،تقریباً به گمان جاودانگی
بی شک جاودانگی خود و دیگران-تا آنکه شبی
ناگهان باد وزید.درها به خودی خود به هم خورد و صدا کرد
او دید که پیکره ها به صورت به زمین می افتند و دریافت
کلمه هایی که با چنان حرارتی در طول سالیان نوشته بود
سخت و خشک شدند،زیرانگشتانش آنها را حس کرد
چون پوست خشکیده و بی خاصیت جانوری مرده
ولی روز بعد،باز کارش را چون همیشه از سر گرفت
. توفیق یافت که مرگ و جاودانگی، مستی و فراموشی را با هم در آمیزد
ولی به آنچه به راستی عبارت از کار است ،
بین بیهوده گی و غرور،وضوح بخشید و ضربه های ساعت دیواری، طنین
طبلی در دل شب را داشتند که قدم برداشتن سربازان خوابگرد را در حد فاصلی
دوجنگ موزون می کند.
یانیس(شاعر یونانی)
مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
وفروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام.
مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بر دارد.
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بر دارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.
سهراب سپهری

پر کردن اوقات خود در واقع به معنی از دست دادن آن است.
مارگاریت دوراس
باید همیشه مست باشی .تمامش همین است.این تنها راه است.تا حس نکنی بار هولناک روزگار را که پشت ات را می شکند .و تو را در مقابل زمین به زانو در می آورد.باید همواره مست باشی.
اما مست چه چیز؟شراب،شعر و یا فضیلت.هر طور که دوست داری ،اما مست باش.
و اگر گاهی ،بر پلکان کاخی ،یا بر چمنزار سر سبز جویباری ،در انزوای اندوهبار اتاقت ،باز هشیار شدی،
در حالیکه مستی از سرت می پرد یا از تو دست بر داشته است ،از باد بپرس ،از موج ،از ستاره ،از پرنده ،از ساعت ، و از هر آنچه پرواز می کند، از هر آنچه فریاد میزند،از هر آنچه می چرخد، از هر آنچه نغمه سر می دهد،از هر آنچه سخن می گوید...بپرس که چه وقت است این وقت،و باد،موج ، ستاره ،پرنده ،ساعت به تو پاسخ خواهند داد:هنگام مستی ست !
پس برای آن که برده جور ِ زمانه کشیده نباشی ،مست باش ، همواره مست باش !
مست شراب،شعر و یا فضیلت .هر طور که دوست داری.
شارل بودلر
ما به رو دخانه هایی می مانیم
سرازیر
از قله کوهستانها.
ساکن و روان آرام در ژرفاهای خطرـ
دو رودخانه جاری به سوی دریا
آرام و بی پروای هر آنچه سر راه:
خاموش اما سرشار از قدرت
به آبهای اعماق پیوسته.
سام همیل
بی اساس است،
این را خردمی گوید.
همان است که هست ،
عشق می گوید.
بد اقبالی است،این_
حسابگری می گوید.
چیزی به جز درد نیست،
ترس می گوید.
یأس آور است،
آگاهی می گوید
همان است که هست ،
عشق می گوید.
نیشخند آمیز است ،
غرور می گوید.
سهل انگارانه است،
احتیاط می گوید.
غیر ممکن است ،
تجربه می گوید.
همان است که هست،
عشق می گوید.
اریش فرید شاعر اتریشی
خستگی. پل ساکتی که از سا حل زندگی تا سا حل مرگ کشیده شده است.
هر کسی، به این دورترین حد نمی رسد.اما آنکس که برسد می داند که آنجا و فقط آنجاست که آزادی حقیقی به دست می آید.
تمام شب بحث کرند، خشم گرفتند، به نزاع درآمدند؛
با صداقت و پر شور کوشیدند سازشی بیابند،
یا نوعی جدایی، تحقیر کردند و یکدیگر را تحقیرکردند
-بهت زده-
بابت وقت تلف شده احساس تأسف کردند. در نهایت،
جامه هایشان را به دور افکندند
و به این ترتیب، با شکوه ، برهنه، پست شده و آسیب پذیر،
برجای ماندند. صبح می دمید.
از بام مقابل، دسته ای پرنده به پرواز در آ مد.
همچون قمار بازی که برگ های برنده قلابی اش را
سر انجام به زمین زند
به این ترتیب، بی دلیل و برهان، بی توجه و تضمین
روز با غرور شدید ناشی از اقدام از تپه ها سر می زد.
یانیس ریتسوس شاعر یونانی
مو قعیت عاشقانه از آن روی که قدرت انتخاب را از ما سلب می کند،
ما را قویاً از قرار دادهایی که نسبت به دیگران و نسبت به خویشتن پای بند آنهاییم،رها می سازد.