"گرفتار" اثری ساده اما عمیق از کارگردان سینمای ایتالیا "برناردو برتولوچی است".گرفتاراثری است که ایجاز را همواره در ساختار خود نشان دادواین ایجاز در به کار بردن دیالوگها تا بکار نبردن گزافه گوییهای تصویر در معرفی شخصیتها نمایان است.بر تولوچی اصولاً کارگردانی است که از نماهای سکس برای نشان دادن عشق استفاده می کند و به گونه ای به دنبای فلسفه ای در سکس است که با عشق همراه می شود. کاربرد این نماها در فیلم های دیگرش چون "آخرین تانگو در پاریس" ،"خوابینها"و..مشهود است اما در این اثر گویا برتولوچی رویه ای متفاوت از گذشته پیش گرفته و ایجاز را در ساختار اثرش به کار گرفته و موفق هم بوده است.گرفتار فیلمی است دربارۀ موسیقی و عشق و بی مرز بودن آن.
"مردها پسر بچه هایی مطیع هستند.همان گونه که به آن ها آموخته اند،زندگی می کنند.هنگامی که زمان ترک مادرهای شان فرا می رسد،می گویند :باشه ،ولی من به یک زن نیاز دارم .من حق دارم چندین زن ،فقط وفقط برای خودم داشته باشم.یک زن برای رختخواب ام ،یک زن برای سر میزم،یک زن برای فرزندانم،و یک زن برای خودم که همواره کودک باقی می مانم.و ازآن جایی که به نظر مردها،بهترین راه نگه داشتن یک زن ازدواج کردن است،ازدواج می کنند.ازدواج برای مردها یک آفت دیگر ،یک بیگاری اجباری است،درست مانند کار حقوق بگیری یا خرید روزهای شنبه.مردها وقتی ازدواج می کنند،دیگر به زن شان فکر نمی کنند.با یک کامپیوتر بازی می کنند،قفسه ای را تعمییر می کنند،چمن ته حیاط را می زنند.این راهی است که آنها برای کناره گبری از زندگی پر تلاطم انتخاب می کنند.این راهی است که مردها از طریق آن ،بی آن که عزیمت کنند،عزیمت می کنند.با ازدواج ،برای مردها چیزی تمام می شود.زنها از زمان نوجوانی مستقیماً به عمق تنهاییشان میروندو به قدری مستقیم به سمت این تنهایی می روند که با آن ازدواج میکنند. تنهایی می تواند فقدان یا نیرو باشد.زنها در ازدواج هردو را کشف می کنند.اغلب زنها و فقط زنها می خواهند ازدواج کنند.زنها رویای ازدواج را در عمق وجودشان می پرورانند،رویای ازدواج را در عمق وجودشان حمل می کنند و این امر باعث می شود که گاهی خسته شوند و همه چیز را رها کنند:همه چیز را رها می کنند تا تنها باشند و چه
بهتر که به کل تنها باشند." (کریستین بوبن)
این جمله ها را من ننوشته ام."بوبن" که خود یک مرد است و در جامعه ای چون فرانسه زندگی می کند این جملات را نوشته .حداقل مردی آفریده شد که جرأت گفتن خیلی از حرفها را داشته باشد.پس اگر او جامعه ای چون ما را می دید چه می گفت .جامعه ای که مرد سالاری هنوز هم و شاید بیشتر از گذشته بر آن حکم فرما است.هنوز هم مسئله مرد بودن و زن بودن مطرح است.شاید مردها در جامعه ما از آن جهت قدرت منفی یافتند که قانونی نبود که از آنها باز خواستی کند.پس همچنان بر اریکۀ قدرت تکیه زده فرمان می رانند.در جامعه ما به عنوان یک دختر خوب و پاکدامن باید انتخاب شوی.در این صورت است که نجیب پنداشته می شوی آنگاه که به همسری مردی شریف درآمدی کلمه ای به نام" اجازه" در تمامی جملات تو تکرار می شود .اجازه برای ادامه تحصیل،اجازه برای به میهمانی رفتن و اجاز ه برای بودن، اگر بودنی تحقق پیدا کند.تو چون یک زن وظیفه شناس طبق آداب و سنن کذایی باید برای شوهر و مهمتر از آن خانواده اش یه کاکل زری بیاوری اگر نه خدا بر تو رحم کند.نظر به اینکه واقعاً چند درصد مردان در تربیت فرزندان دلبندشان می کوشند و از آنجا که این تفکر سطحی گریبان خانواده های ایرانی را گرفته، که مرد به وسیله فرزند به زندگی پایبند می شود .اگر اینچنین نگردد تو چون شی ای هستی که اگر حضرت والا امر کند طبق قانون ،طبق شرع وطبق عرف تو به کناری زده می شوی. و اینجاست که باید بر چیزی چون عشق ،بر پیمان و... شک کرد.براستی چه باید کرد ؟چرا هنوز پسرها چون صد سال پیش بر این طرز تفکر پایبندند ؟چرا آنها نمی خواهند زن را این موجود را که روحی چون گلبرگ دارد بشناسند؟چرا دراین جامعه خود زنها نیز بر هم ظلم میکنند؟چرا آنها خواسته های طبیعی خود را نمی شناسند ؟چرا همه چیز از آن مردان پنداشته می شود؟ما تکامل یافته ایم دانشگاه میرویم.در جامعه فعالیت میکنیم.دیگر چون گذشته روبند نمیزنیم .خود را می آراییم .ولی آیا ما خود بودن را تجربه کرده ایم ؟ تا کی باید سکوت کرد؟آیا سکوت حلال مشکلات است؟چرا آموزش و مهارتهای زندگی برای جوانان چه دختر وچه پسر را هیچگاه جدی نگرفته ایم ؟آیا برای شناخته شدن ویژگیهای یکدیگر باید چون عصر حجر بود؟معنای واقعی زندگی را کی باید یافت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
متن زیبا و معروف نیایش برای صلح،تا پیش از 1913 ناشناخته بود.این متن پشت یکی از شمایلهای" فرانچسکوی قدیس" نگاشته شده بود. اما اتتساب این نیایش به او،در1936 تأ یید گردید و پس از آن که متن آن در 1945از تریبون سازمان ملل در سانفرانسیسکو خوانده شد، انتشار جهانی یافت.
خداوندا،مرا وسیلۀ صلح خویش قرار ده.
آنجا که کین است ،بادا که عشق آورم.
آنجا که تقصیر است ،بادا که بخشایش آورم.
آنجا که تفرقه است،بادا یگانگی آورم.
آنجا که خطا است،بادا که راستی آورم.
آنجا که شک است،بادا که ایمان آورم .
آنجا که نومیدی است ،بادا که امید آورم.
آنجا که ظلمات است،بادا که نور آورم.
آنجا که غمناکی است ،بادا که شادمانی آورم.
خداوندا ،بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن،
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن،
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.
چه با دادن است که می گیریم،
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم ،با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم،
با مردن است که به زندگی بر انگیخته می شویم.

آبی اثر بزرگ کارگردان بی بدیل سینمای لهستان" کریستف کیشلوفسکی "است.
بی شک آبی اثری ماندگار در سینمای لهستان و در سینمای جهان
می باشد.بسیا ری از منتقدین بزرگ سینما آبی "bleu" را بزرگترین اثر
کیشلوفسکی می دانند.از متن قوی فیلم نامه تا سا ختار و کار گردانی فیلم
و موسیقی بی نظیر"zbigniew preisner"که همراه با فیلم تا آخر پیش
میرود.فیلم با چرخش چرخ در جاده شروع میگردد و شاید این چرخ نمادی
از چرخش زندگی و اینکه زندگی هرگز بر روی یک مسیر جریان ندارد
آغاز می گردد.واین نماد بسیار زودتر از آنچه که ما فکرش را می کنیم
در فیلم تجلی پیدا میکند در صحنه بعد ما شاهد تصادف ماشینی هستیم
و توپی که بعد از تصادف از ماشین بیرون می افتد و می چرخد .باز
هم ما شاهد این چرخش هستیم.صحنه تصادف در جاده توسط پسری
دیده می شو د پسر در این جاده چه می خواهد او در گوشه ای نشسته
و به بازی مشغول است شاید این بازی نیز نماد این باشد که زندگی
بازیچه ای بیش نیست چون صحنه بر خورد ماشین به درخت همزمان
با برد پسر در بازی میشود..بعد از این حادثه تنها ژولی زنده می ماند
او خبر مرگ شوهر و دخترش را توسط کشیش در بیمارستان می شنود.
و بعد از شنیدن این خبر اقدام به خود کشی میکند.ولی در ابتدای راه
زمانی که قرصها را به دهانش می گذارد از این کار پشیمان می شود
چراژولی قادر به این کار نیست آیا او از مردن می ترسد آیا می خواهد
به حیات ادامه دهد؟ آیا نمی تواند این واقعه را بپذیرد ؟ دلیل سوم شاید
بیشتر مورد قبول باشد او نمی تواند مرگ را پذیرا باشد.در صحنه ای
مردی که گویا دوست پاتریس شوهر ژولی است صحنه های فیلم برداری
شده از مراسم دفن شوهر و دخترش را برای ژولی می آورد و ژولی
بعد از رفتن او در زیر پتو این صحنه ها را می بیند و آرام اشک
می ریزد.در متنی که مرد در مراسم می خواند ما می فهمیم که پاتریس
آهنگ ساز بوده و قرار بوده آهنگی برای اتحاد اروپا بسازد.در صحنه
بعد ژولی در اتاق بر روی صندلی نشسته و موسیقی به گوش می رسد
و نوری آبی رنگ را می بینیم که بر روی صورت ژولی می خورد .
با آمدن فردی به اتاق نور می رود و نور طبیعی باز می گردد .این
نور فقط از آن ژولی است آن فرد خبرنگاری است که از ژولی در
مورداینکه حقیقت داردکه اکثر ترانه های پاتریس را او می نوشته
سئوال میکند.در صحنه ای ژولی به خانه اش بر می گردد او از
باغبان می پرسد که آیا اتاق آبی خالی شده است او وارد اتاقی میشود
که رنگش آبی است ،ژولی مستقیماًبه سراغ لوستری می رود که
جلوی پنجره آویزان است.آویزاز سنگهای شیشه ای تشکیل شده که
بسیار زیباست ژولی ضربه ای محکم به لوستر میزند .شاید این
لوستر یاد آور خاطراتی است که ژولی نمی خواهد آنها را به
یاد آورد.

ادامه مطلب فراموش نشود.

فروغ در ابتدا در محدوده نگاه خود به زندگي شعر ميسرود اما رفتهرفته از اين نگاه فاصله گرفت و با دردهاي اجتماع پيوند خورد. اين پيوند از ضروريات دروني هر شاعر است و در شعر فروغ به خوبي ساخته و پرداخته شد.
در سه مجموعه شعر اول فروغ زبان او در شعر فرقی با دیگر شعرا ندارد. او با شعر کلاسیک احساس و فکر خود را بیان می کند و هنوز به شعر مدرن نپرداخته است. اما از کتاب "تولدی دیگر" زبان خاص شعر فروغ ظاهر می شود.
او در برخي از اشعارش با نگاهي زنانه به حضور مرد مينگرد و اين حضور را براي روحش ضروري ميبيند. بيان اين امر توسط يك شاعر زن در ايران تابو به حساب ميآمد و فروغ اين تابو را شكست. همين امر سبب شد كه نگاه بسياري به شعر او معطوف شود و به او به عنوان شاعري متفاوت بنگرند.
فروغ در اشعار پايانياش به شكلي جدي به بيان دردهاي اجتماعي پرداخته است و همين امر نام او را بيشتر بر سر زبانها به عنوان شاعری درد آشنا انداختهاست.
اگر فروغ مرد بود شعرش آنقدر مطرح نميشد زيرا پرداختن به زبان اروتيك در شعر مردان يك تابو به حساب نميآيد. مردان نسبت به زنان از آزادي بیشتري در اين زمينه برخوردار بودهاند. فروغ در واقع با پرداختن به زباني اروتيك و بازگويي امور زندگي خود در شعر از حصار محدوديتهايي كه در جامعه براي زنان وجود داشت گذشت. اين كار به شجاعت احتياج داشت و فروغ اين شجاعت را داشت. همين امر او را در رقابت با شعراي مطرح معاصرش شاعري موفق نشان می دهد.
جدا شدن او از پرويز شاپور و زندگي آزادي كه كرد در نگاهش به هم زيستي با مردان عصيان در زندگي يك زن به حساب ميآيد و او با شجاعت از اين عصيان در اشعارش نوشت. ميتوان گفت عصيان او در زندگي به عنوان يك زن و نيز يك شاعر با هم در يك راستا بودهاست.
پنجره ها در اشعار فروغ بسیارند و هر یک نماد خاصی ست که او به بیان آنها در شعر پرداخته است. پنجره فقط وسیله ای برای دیدن نیست بلکه برای شنیدن صداها و لمس ستاره های خیال در شب هایی ست که به انتظار عدالت و تغییر زندگی اش با مظاهر طبیعت الفت داشت و از آن در اشعار خود می نوشت.
در زنی که در شعرفروغ نمایان می شود در نگاه اول خود فروغ را می بینیم اما در نگاه بعدی زنان رنج کشیده جامعه در شعر او ظاهر می شوند. او از اندوه زنانی برای ما می گوید که مردانشان با بی تفاوتی به آنها خیانت کرده اند.
فروغ سهم خود و زنان دیگری که زندگی به آنها رحمی نکرده را در آسمانی جدا شده می بیند. آسمان خوشبختی که پرده زندگی آن را از او دریغ کرده است.
فروغ از خیانت آدمی به خودش نیز شکوه می کند. وقتی که هفت سالگی فقط دوره خاطره ای دوراز کودکی ست و آدمی از آن فاصله دارد. عشق نیازی به قاضی ندارد و این مورد مهمی ست که فروغ در شعر خود از آن می گوید. از نظر فروغ آدمی بی چراغ در پی یافتن واقعیت وجود خود تاوان قضاوتی که بر عشق کرده را می پردازد.
او از ریاکاران زمانه خود هم گله دارد که جز ویرانی چیزی به ارمغان نیاوردند و حس اعتماد به واسطه آنها از ذهن دیگران دور شد.
شاعر شدن آسان است. شاعر ماندن سخت است چون برای شاعر ماندن باید در شعر زندگی کرد و از آن فاصله نگرفت. شعر برای فروغ یک آینه بود. او خود را همچون حجمی زاینده افکار جدید می دید که در زندگی و سفر محدود به زمان از تصویر خود آگاه است و از مهمانی شعر برمی گردد. فروغ در شعر نفس کشید و لحظه به لحظه زندگی اش را در شعر منعکس دید.
اگر فروغ زنده بود احتمال زياد داشت كه به اشعار متفاوت كه در شعر معاصر ديده ميشود رو آورد. با توجه به جستوجوگريهايي كه او از نظر زبان در شعر داشت اين رويكرد امري بسيار محتمل به نظر ميرسد. فروغ اگر زنده بود حتما در شعر متفاوت معاصر حرفهاي براي گفتن داشت.
منبع:
مجموعه اشعار فروغ فرخزاد- انتشارات گل مریم- چاپ چهارم- ۱۳۸۰- تهران.