"او زنی زیباست چون هر بار که به اتاق کودک می رود،خستگی را با گامهایی پشت سر می گذارد.تمامی مادران از این زیبایی بر خوردارند.تمامی آنان از این درستی و حقیقت و تقدس نصیب برده اند.تمامی مادران از این لطافت بهره مندند که خدا نیز بدان غبطه می خورد _همان یگانه ای که زیر درخت جاودانگی خویش آرمیده است.بله ،شما نمی توانید او را جز در جامۀعشق خویش در نظر آورید.زیبایی مادران بی نهایت شکوه مندتر از عظمت طبیعت است.گونه ای زیبایی که به تصور در نمی آید................
مادر دربرابر فرزند تظاهری نمی کند.او دربرابر فرزند نیست،گرداگرد آن ،درون آن، بیرون آن، همه جای آن است.او فرزند را می گیرد و به حیات جاویدان معرفی میکند.......
حس مادرانه همان خستگی به زانو درآمده است.همان مرگ بلعیده شده است که بی آن ،هیچ شادی به سوی ما نمی آید."
کریستین بوبن
.
یکی از متفکران و نویسندگان قرن هجدهم آلمان به نام "هردر"JohannG.Herederگفته است:"هر ملت و هر نژاد برای بیان افکار و احساسات خود ،راه و روش و لحن و آهنگ خاصی پیش می گیرد؛که در واقع ناموس زبان و ادبیات و مظهر اصالت فکر مردم آن کشور است(دروس تخصصی هنر ص8)
و اما آنچه که ایرانی برای بیان این سبک و آهنگ برگزید
اوج زیبایی و خلاقیتی بود که از ذهن زیبا و دستان هنرمندش
می تراوید.آنچنان که هنرش در تاریخ زبانزد عام و خاص شد.
هر کجای دنیا فرشی زیبا را می دیدی که هزار رنگ و نقش دارد
آن را جز به دستان هنرمند ایرانی نمی توانستی نسبت دهی.
وهر جا ظرف گلینی را می دیدی که نقوش ختایی و اسلیمی
با ضرافت هر چه تمام بر آن جلوه می کند حتماً نام ایرانی
بر آن نمودار است.هنرمند ایرانی در گذشته صاحب سبک
و سیاقی بود که امروزه بنا به دلایلی از آن بی نصیب گشته است.
ما نیز چون غربیان برای خود دارای سبک بوده ایم.
مکتب بغداد،مکتب سلجوقی ،مکتب تبریز،مکتب شیراز ،
مکتب هرات و..از آن ما بودند.
معماری ایرانی ، مینیاتور ایرانی، کاشیکاری ها،
باغهای ایرانی و ...همه در زندگی ایرانی رنگ و بویی ازلی داشت.
چون هنر از آن او بود و او آن را دریافته بود.
افول هنر خلاقه
اما چه بر هنر ما گذشت که راحش به اینجا ختم گردید.
شاید از زمان روی کار آمدن قاجاریان و بواسطه سفر
هنرمندان به کشورهایی چون ایتالیا و گونه ای اقتباس
از هنر آنان و گرایش به سبک رئالیسم و دیگر سبکهای
واقع گرایی هنر ما کم کم از شکل واقعی خود که همانا
آفرینش و نو آوری بود دور گشت. موضوع نقاشیها
شاهان و شاهزادگان دربار گشتند.ما هنر غربی را چون
دیگر کالاها و دیگر مظاهر زندگی غربی به کشورمان
وارد کردیم آن هم بدون آماده سازی وبوجود آمدن زمینه لازم.
به قول قباد شیوا "تمام این مکاتب بر اساس فرهنگ آن
کشور ها بوجود آمده بود و از آن ما نبود".
(همشهری ویژه نامه نوروز 1385)پس ما بین سبکهای
خودمان سبکهای اروپایی درماندیم؛ نه قدرت آن را داشتیم
که همپای آنها پیش رویم و اگر هم تا حدودی به آنها
می رسیدیم این حرف، حرف ما نبود .پس از آن روزها تا
کنون ما با بحران در سبک و ساختار مواجه ایم.
دلایل تشدید این رکود
چرا آفرینش در ما چون گذشته نیست؟شاید یکی از دلایل
آن در ارتباط نبودن هنرمندان ما با یکدیگر باشد.
در گذشته هنرمندان ما دور هم گرد می آمدند.
مراکزی چون" ربع رشیدی" و" کتابخانه بایسنقر"
که محل گرد آمدن هنرمندان؛ خطاطان و نقاشان،...بود
هم اکنون این گرد هم آمدن ها آنچنان کم شده و هنرمندان
ما آنقدر مهجور مانده اند که جز موی سپید وعصایی
چوبی چیزی برای آنها به ارمغان نمانده است.
یک ا ز دلایل دیگر را می توان شیوۀ گزینش دانشجو
در دانشگاه ها دانست.در غرب بسیاری از دانشگاهها ی
هنری پذیرش دانشجویشان از طریق علاقه مندی افراد
به آن رشته می باشد وسدی چون کنکور وجود نداردو
هر کس با خواست واقعی خود به رشته های هنری
قدم می گذارد.در حالی که در کشور ما
بر عکس این قضیه حاکم است.
ما هنوز هم نقاشی را با" کمال الدین بهزاد"و خطاطی مان
را با " میر عماد"می شناسیم.هنوز باگذشت سالیان
ازابداع خط نستعلیق برای لوگوی روزنامه هایمان بدون
هیچ نو آوری از این خط استفاده می کنیم.
با توجه به اینکه این خط قابلیت نوشته شدن به پانصد
نوع مختلف را دارد.
پس چرا هنر Conceptualغرب را (مفهومی) به عنوان
نوآوری سرلوحه خویش قرار می دهیم گو اینکه خودمان
دارای هنر غنی هستیم که قابلیت به روز شدن را دارد.
درست است که بواسطه ارتباطاتی که امروزه در
عرصه جهانی بو جود آمده نمی توان از
ورود سبکها وشیوها خود داری کرد .اما تلفیق و استفاده
به جا وهمراه آن آفرینش چیز دیگری است و
از خود بیگانگی فرهنگی چیز دیگر.
بدون تردید هنر هر کشور نشانۀ فرهنگ
آن کشوراست.وجایی که هنر و فرهنگ در رکود باشد
تفکر در رکود است واندیشه در رکود است.وحرکت
جای خود را به توقف می دهد.
باشد که به خود آییم و خود آفریننده باشیم.
ودیگر جایی نمانده برای طی نشده ها افسوس خوردن.
سکوت را فرمان راندن بر امواج درونت که طغیان می کند هرگاه فریاد بر آورد.
سرکوب شده از ترس ِِدستها،حرفهاو نگاههایی که نمی خواهند ببینند.
بودن برای آنان که نفس می کشند،چاره ای نگذاشته رهگذر خسته است.
او چه باید بکند؟
دویدن پای در گل مانده را نتواند.چاره کجاست؟
پیله ها تنیده اند پاهایش را .

سکوت .اتاق ونوری ملایم که آن را فراگرفته .
پرندها ، آسمان ،پرواز
نسیم، خنکی ،اقاقیا
آرزوها ،خاطرات،نگاه
موهایم را نسیم تکان میداد آرامشی ابدی را درونم احساس می کردم
.می خواستم که متوقف شود هر آنچه که در این لحظه است .
غروب است اکنون من نیز همراه پرستو ها اوج گرفته ام .
معلق شده ام در فضا .
تمام ذرات تنم بلوری شده اند ومن حبابی نا مرئی گشته ام .
می چرخم و می چرخم و آرزو میکنم که این تهی شدن به پایان نرسد
.و با این آرزوبه گردشم ادامه می دهم.