انسان زاده شدن تجسدِ وظیفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل،توان گریستن از سویدای جا ن
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک ِفروتنی
توان ِجلیل ِبه دوش بردن ِبار ِ امانت
و توان ِغمناک ِتحمل تنهائی
تنهایی
تنهایی
تنهایی ِعریان
انسان دشواری وظیفه است.
شعر از شاملواز مجموعۀ در آستانه
دلبستگی فقط به یک فرد در کل عالم ، آن هم به طرزی مهار نا پذیر، چیزی است زن سرشت.
"دوراس"
با اندک کاغذی که برایم با قی مانده است می خواهم از پشیمانی ها ،
از چیزهایی که ناممکن شدند،از چیزهایی که می توانستند ساخته شوند
ولی خراب شدند،و از چیزهایی که به سبب ِکمی ِوقت نتوانستم انجامشان دهم ،
حرف بزنم.برایم مشکل است که از ناممکن ها حرف بزنم .نا ممکن ها ،
این سنگر ِمذاب شده ای که در وجود من است و گاهی بیهوده با آن در می افتم ،
مثل دیواری می ماند که هرگز نتوانم آن طرفش را ببینم .این دیوار عبارت است
از چراغ های دشت،دیواره های شفاف،و شکم میرا .من در پای ِاین دیوار ِآخری خواهم مرد.در درونم و ضعیت ِتازه یی حس می کنم .
هنوز آن را خوب نشناخته ام و از فکر کردن درباره اش می گریزم .
بعضی او قات حس می کنم که می توانم آن را از میان بردارم ،
اما این خیال ترکم نمی کند .همیشه به نظرم رسیده است که می توانم کاری بکنم ،
ولی هرگز به جایی نمی رسم.و با این همه می دانم که در شرایط دیگر ،
یا در دنیای دیگر،می توانستم بدانم که کجا می خواهم بروم
و با همین قدمهای تند و مصصم به مقصد م می رسیدم.
متن از کتاب میرا اثر کریستوفر فرانک /برگردان لیلی گلستان
