مو قعیت عاشقانه از آن روی که قدرت انتخاب را از ما سلب می کند،
ما را قویاً از قرار دادهایی که نسبت به دیگران و نسبت به خویشتن پای بند آنهاییم،رها می سازد.
چیزی نمی خواهم مگر یک دست
دستی زخمی اگر باشد.
چیزی نمی خواهم مگر یک دست
حتی اگر هزار شب بی بستر سر کنم.
می تواند سوسنی رنگ با خته باشد
کبوتری پای بسته به دلم
می تواند نگهبانی باشد که در روز مرگم
در به روی ماه ببندد.
چیزی نمی خواهم مگر یک دست
که رو غن بر تن خسته ام بمالدو ملافۀ سید اندوهم را ببرد.
چیزی نمی خواهم مگر دستی که
بالی از مرگ خودم را به دوش کشد.
همه چیز می گذرد
اینک خون بر چهره ات دویده است ستارۀ جاودانی .
هر چیز آن نیست که هست.
باد غمگین
فوجی از برگهای زرد را به دامن می چرخاند.
از فدریکو گارسیا لورکا از کتاب مرغ عشق میان دندانهای تو ترانه های عشق و مرگ؟برگردان احمد پوری