در تمام طول زندگی، بدون رعایت حال خودش به سختی کارکرد
پرشور،با شوق،تقریباً به گمان جاودانگی
بی شک جاودانگی خود و دیگران-تا آنکه شبی
ناگهان باد وزید.درها به خودی خود به هم خورد و صدا کرد
او دید که پیکره ها به صورت به زمین می افتند و دریافت
کلمه هایی که با چنان حرارتی در طول سالیان نوشته بود
سخت و خشک شدند،زیرانگشتانش آنها را حس کرد
چون پوست خشکیده و بی خاصیت جانوری مرده
ولی روز بعد،باز کارش را چون همیشه از سر گرفت
. توفیق یافت که مرگ و جاودانگی، مستی و فراموشی را با هم در آمیزد
ولی به آنچه به راستی عبارت از کار است ،
بین بیهوده گی و غرور،وضوح بخشید و ضربه های ساعت دیواری، طنین
طبلی در دل شب را داشتند که قدم برداشتن سربازان خوابگرد را در حد فاصلی
دوجنگ موزون می کند.
یانیس(شاعر یونانی)